جعفر شهرى باف
322
طهران قديم ( فارسى )
جوانى بود و بيكارى و فقر و تهيدستى ، همراه بيمارى و بىكسى و هزاران آمال و آرزو ، پيوستهء محروميتها و گذشتههاى غمافزا و آيندهء نامعلوم خالى از اميد كه همگان دست به دست هم داده وادارم ساخت تا آخرين چارهء درماندگان يعنى انتحار اختيار بكنم ! اين تصميم ، آنى و سرسرى اتخاذ نشده بود كه حساب شده و از روى اعتقاد بر پوچى روزگار و بىاعتبارى و مسخرگى زندگى و بدعهدى خلق زمانه گرفته شده بود و فقط آنچه موجب تأخير در انجام آن مىشد عدم استطاعت خريد سه نخود ترياك بود كه برايش گشايشى حاصل نمىآمد . از مال دنيا تنها شلوار اضافهاى داشتم كه جز در مهمانيها و برگزار كردن آبرو بكارم نمىآمد ، و كلاهى كه يا به تنهايى و يا همراه شلوار به گرو رفع حوايج مىرفت و كلاه آن از گرو خارج شده در اختيارم قرار گرفته بود كه آن را به دو قران فروختم و با سه عباسى آن شش نخود ترياك خريده نصف آن را به گلو انداخته كاسهء آبى به پشتش دادم و تا اينكه در معده حل شده زودتر اثر خود ظاهر بكند ، سربالايى خيابان ناصريه را در پيش گرفته به راه افتادم . نه چنان بىكس و خويش و آشنا بودم كه از زير بوته بيرون آمده باشم و راه بجايى نداشته باشم ، بلكه پدرى در توانايى استطاعت داشتم با زن و فرزندانى كه با اندك تمكين و قبول كوچكى و درخواست كمك شايد متكفلم مىشد و مادرى ، در خانمانى با شوهر و فرزندانى جدا كه با تقبل تحقير و اظهار استعانت از خود و شوهرش امكان اعانتشان مىرفت و فاميلى ، بيش از دور تسبيحى تاجر و ملا و ادارى و حاكم و حاجى و مالك و دهدار كه با اندك توقعى مساعدت و همراهى مىشدم ، اما تمام اينها و بالاتر از اينها نمىتوانست مقنع طبع منيع و به زيرآورندهء گردن فراز من بوده باشد ؛ كه ، از خردى قائم به خويش و متكى به نفس خود بوده نان كسى به رايگان از گلويم پايين نرفته بود ، خاصه افتراق پدر و مادر كه از اوان طفلى مرا خودكارساز ساخته از هر خويش و بستهاى ، بيگانهام بار آورده بود . دو ساعت و شايد زيادتر از آن بود كه ترياك را خورده راهپيمايى را شروع نموده بودم ، چه هنوز بعضى دكانهاى پزندگى كه در اين ساعات اندك اندك